آهسته بیا...
چیزی هم ننوشتی
نظر هم نگذاشتی،نگذاشتی..
همان که بخوانی بس است
من به بی محلی آدمها عادت دارم

چیزی هم ننوشتی
نظر هم نگذاشتی،نگذاشتی..
همان که بخوانی بس است
من به بی محلی آدمها عادت دارم

خاطرات نه سر دارند و نه ته
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند
می رسند...
گاهی وسط یک فکر
گاهی وسط یک خیابان
سردت می کنند، داغت می کنند
رگ خوابت را بلدند، زمینت می زنند
خاطرات تمام نمی شوند... تمامت می کنند...
حال دلم را . . .
شعرهایی می دانند که
زندانی خط های کاغذ اند . . .

آنگــاه کـه غـُرور کـَسـے را لـه مـے کـُنـے
آنگـاه کـه شمـع اُمیـد کسـے را خـاموش مے کـُنـے
آنگـاه کـه بنده اے را بیهوده مـے انگــارے
میخوـاهمـ بدانمـ دستـانت را بـه سـَمـت کـُدامین آسمـان میگیرے
تـا برـاے خوشبختـے خودت دُعـا کـُنـے ...!

شب های اینجا آنقدر دلگیر است
که سوت های قطارهای نیمه شب....
هر آدمی را وسوسه می کند که برود
و هیچ وقت باز نگردد...

روزها دیگَر تَنهــــ☂ـا نیستَم !
" سـ☂ایـﮧ " اَم شُده هَمدَمَـم ...
همـﮧ جا پا بـﮧ پایـَم مے آیَد !
اما ...
تو بگو شَبــها چـﮧ کُنـَم بے تــــو ؟
یعنی تموم میشه ؟
یعنی بازم شروع میشه ؟
یعنی....
اگــر روزي رســيدي که مــن نبــودم
تمــام وصــيتم به تــو ايــن است
" خــوب بــمــان "
از آن خــوب هــايي که مــن عاشــقش بــودم .... !!

گاه دلتنگ میشوم
دلتنگتر ازهمه ی دلتنگیها،
گوشه ای مینشینم وحسرتهارامیشمارم،
وباختن هاوصدای شکستن را،
نمیدانم من کدامین امیدراناامیدکردم
وکدام خواهش رانشنیدم وبه کدام دلتنگی خندیدم
که چنین دلتنگم.............؟؟؟؟!!!!!