رفتگر
مرد رفته گر آرزو داشت برای یكبار هم كه شده موقع شام با تمامی خانواده اش دور
سفره كوچكشان باشد و با هم غذا بخورند . او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید
و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند . هر شب از راه نرسیده به
حمام كوچكی كه در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق كار طاقت
فرسای روزانه را از تن می شست . تنها هم سفره او همسرش بود كه در جواب
چون و چرای مرد رفته گر ، خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را
بهانه می كرد و همین بود كه آرزوی او هنوز دست نیافتنی می نمود .
یك شب شانس آورد و یكی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیك خانه شان
رساند و او با یك جعبه شیرینی و چند تا پاكت میوه قبل از چیدن سفره شام به
خانه رسید . وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یك به بهانه ای با پدر شام
نخوردند . دلش بدجوری شكست وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشكی
بچه ها از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید :
چقدر امشب گشنگی كشیدیم ! بدشانسی بابا زود اومد خونه . با اون دستاش كه
از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه . آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره "
خدایــا

خدایا ...
این روزها حرف هایم بوی ناشکری میدهند
اما ، تو به حساب تنهایی و درد دل بگذار ...
رنگ آسمان
رنگ آسمان را دوست دارید ؟؟؟
ادامه مطلب رو ببینید
دلتنگی....
این دل که میگویند نمیدانم کجاست؟
اما گاهی عجیب میگیرد!
گاهی دلتنگ می شود!
گاهی هم چاره ای جز صبر ندارد
گاهی به در بسته میخورد و هر چه به هر جا میرود باز هم ...
این دل که میگویند نمیدانم کجاست مثل عقل مثل خدا ...
مثل خدا که نمیدانم کجاست
مثل خدا که تا به حال ندیدمش
مثل خدا که گاهی دلگیر میشوم از اینکه چرا سرش اینقدر شلوغ است که مرا فراموش کرده غافل از
اینکه من او را فراموش می کنم...
مثل خدا که گاهی عجیب دلتنگش میشوم
مثل خدا که گاهی میخواهم از همه چیز به او پناه ببرم
مثل خدا
اما خدا تو که بی مثالی!
میدانم که حرفم را فهمیدی میدانم که میفهمی چه میگویم
خدای بی مثال دلم گرفته ...دلی که نمیدانم کجاست !
شاید آمده پیش تو
دلم را پس نفرست فقط راه را نشانم بده تا من هم بیایم..

دوست داشتن...
.jpg)
عید فطر
الان جلوی آینه بودم ماهو دیدم. دی![]()
![]()
حال دلم....
دلم...
شکنجه
خودش یک نوع شکنجه حساب میشه !!


.jpg)

خوش آمدید