شیطان
من خودم خیلی دوست دارم بذارم محدثه..اما این اسم نمیشه بذارم به یه دلایلی..
وقتی ناراحتی بری قدم بزنی
زیربارون بزنی بیرون بدون چتر
تنهای بری سرخاک با گل نرگس
وخیلی کارای دیگه که نمیتونی بکنی...
چون دختری
این داستانوخودم یادم نیست توخونه میگن..
وقتی من 3 سالم بود بابام سربازی میرفت...وقتی یبار واسه مرخصی اومده بود من کاری کردم که 1هفته بهش اضافه خدمت زدن ..مامانم میگه قرار بود بابات صبح ساعت5 بره وتو ساعت4 بیدار شده بودی و پوتیانای باباتو ازحیاط انداخته بودی بیرون..اون روز بابام بخاطر پوتیناش موند توخونه ..بعد یه نمکی پوتینای بابامو از کوچه پیدا میکنه و برمیداره اول صبحی مامانم همچنان که دنبال پوتین بابام میگشت یهو وقتی درو وا میکنه تا ببینه بیرون نداختم میبینه پوتین دست نمکی بهش میگه اقا ایناروچندمیدی من میخوامش یارو میگه والا ازجلوی درخودتون پیدا کردم بعد مامانم میگه که مال شوهرمه دخترم انداخته بیرون...بپوتیناروازش میگیره و میده بابام اونم میپوشه وباعجله میره..وموقع رفتنش منوبوس میکنه و بمن 50تک تومنی میده ..داداشام هنوزم میگن که من چجوری 4صبح ازخواب بلند شدم واین کارو کردم..اما من عاشق بابام بودم..وهستم ..و خدا کنه اینجوری بمونم


كاش نجابتم رابهانه رفتنت نمیكردی!
تابادیدن هر هرزه ای بخود نگویم.....
اگر مثل این بودم او نمیرفت