887
خــَنده ام میگــیرد،
وقـتی پـس از مــُدت هآ بی خــبری...
بی آنکه یک بــآر
سـراغی از مـَن بگیـــری،
میگـویی:دلـَم بـرات تنـگ شـُده
یـآ مـَرا به بــآزی گــرفته ایــ
یـآ معـنی دلتــَنگی را نمیفـَهمی...
دلتــَنگی ات ارزانــی خودَتــــ
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 11:53 توسط setareh
|
خوش آمدید