آب پاکی....
مـــی لرزم ...ســــرد بود ...آب ِ پاکی که روی ِدستانم ریختـــــی ... !!! ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی ۱۳۹۱ ساعت 15:41 توسط mohadeseh
|
چشمهاي من به جاي دست هاي تو!
من به دست تو آب مي دهم
تو به چشم من آبرو بده!
من به چشم هاي بي قرار تو
قول مي دهم
ريشه هاي ما به آب
شاخه هاي ما به آفتاب مي رسد
ما دوباره سبز مي شويم!
"قيصر امين پور"
روابط خوب ; مانند عقربه های ساعت هستند.
آنها فقط گاهی اوقات همدیگر را ملاقات میکنند
اما همیشه با هم هستند
میگفتند باران که می بارد بوی خاک بلند میشود...
اما اینجا باران که میزند فقط بوی خاطره ها می آید.
گاهی فقط گاهی
با یک نگاه...
با یک نفس شاید
مواظبم بودی
پس بگذار و بگذر
نگران من نباش
خواستی بیا و مرا ببین
من هنوز تکیه به دیوار دلواپسی ایستاده ام
رنگ آرزوهایم این روزها خیلی پریده
تو اگر دستت به آسمانش رسید
چند تکه ابر نقاشی کن
تا دل من به ابرها خوش باشد... !

آرزو میکنم
آرزوهایت مانند بادبادکی که از دست کودکی رها میشود
از تو با نسیم صبحگاهی جدا شود
و در دستان خدا آرام بگیرد
و شب با چشمک زدن ستاره ها باران برآورده شدنشان را ببینی

من می نویسم و تو نمی خوانی؛
اما چون، مخاطب تویی؛
مدیونم اگر ننویسم ...!
